چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386
چرا نشانه ها بهم دروغ نميگن؟ من كه نميخوام مركز جهان باشم!
ايده اي واسه زندگي ندارن...
نمي دونم اين نشونه ها چي از جونم مي خوان. ديگه داره باورم ميشه كه
علت سردردم همينه.
ته پارك نشستم و دارم كتاب ورونيكاي كوييلو رو مي خونم. يه ساقي از
كنارم رد ميشه نمي دونم چجوري نگاش كردم كه فكر كرد زهرماري
مي خوام! اينم واسم يه نشونه س!
كاش يه دستگاهي اختراع ميشد كه باهاش بشه هر شب موقع خواب
تفاله هاي مغزت رو خالي كني!
اين فكر دوباره وقتي به ذهنم رسيد كه فيلم "نشانه ها" رو ديدم. كشيشي
كه اعتقادات خودشو از دست داده و فيلم با قرار دادن نشانه هاي مختلف
تو زندگيش مي خواد اعتقادات اونو بهش برگردونه!
..........................
واي اينجا چقد شلوغه. خيابونا پياده رو ها. همه هم عجله دارن. نمي دونم
چرا. خيره ميشم بهشون. انگار زندگيشون دير شده! مثل هميشه خنده ام
ميگيره. مثل مور و ملخ اينور اونور ميرن. همشون هم فكر مي كنن
كارشون مهمترين كار دنياس! اصلا همشون فكر مي كنن مهمترين آدم
دنيا هستن!! هيچجوره هم از فكرشون كوتاه نميان.
ياد يه جمله اي افتادم كه يادم نيست كدوم فيلسوف تو چه كتابي گفته بود
"انسان مركز جهان است" اندفعه ديگه از ته دل ميزنم زير خنده!
واااي چقد مركز اينجاس!!!
دوشنبه ششم فروردین 1386
خیلی سنگم! شایدم یه روبوتم! ماهی کوچولوی عید پارسالم کو؟!
می خواستم بگم سین مثل سلام ولی دیدم یاد خاطره های قشنگی نمی افتم.
تازه خیلی کلیشه ای هم هست. ولی بالاخره واسه شروع باید یه چیزی
گفت دیگه. ها؟ خب دال مثل دو !
آخه امروز واسه من یه روز خاصّه. یه روز به نظر خودم جالب انگیزناک!
روزی که هر یازده سال و یک ماه و یک روز واسه آدم اتفاق می افته.
تمام اعداد سنم رو عدد دو وایسادن. الان من دقیقا بیست و دو سال و
دو ماه و دو روزمه. بیکارما. نه؟!
راستی میگن بهار دوباره متولد شدنه. از نو زندگی کردن. یه غار سراغ
دارید واسه گذراندن این روزای بهاری؟!
بهار امسال با پارسال و تمام بهارهای این بیست و دو سال یه فرق داره!
دیگه بابا بزرگ و مامان بزرگ نیستن...
وای خدا کنه از قدیمیا کسی ردّمو پیدا نکنه. آخه بدجوری دچار روزمرگی
شدم. لعنت به من! چیزی که ازش تنفر داشتم جدیداَ داره به سرعت منو دور
خودش می پیچونه. نمی خوام عادت کنم. نه به این نه به هیچ چیز دیگه.
ولی می دونم که بی فایدس. من به همه چی عادت می کنم.
مگه از بچگی عادت نکردم با دست راست بنویسم؟ همین الانم دارم همین
کارو میکنم! قبلنا یه زوری میزدم با دست چپ هم بنویسم ولی الان دیگه
کاملاَ باهاش کنار اومدم!
هنوزم عادت دارم درسامو تلنبار کنم واسه شب امتحان! هر کی حالمو
می پرسه بگم "خوبم ممنون". هنوزم پول خرد و اسکناس های
پاره پوره ای که هیچ راننده تاکسی ای قبولش نداره میریزم تو صندوق
صدقه تا خیر سرم از بار گناهام کم شه!!
ماهی کوچولوی قرمز من کجایی؟ من ماهیه امسالو دوست ندارم.
خاکستریه. مثل خودم بی تفاوت!
حیف که لابه لای عادتها عادت کردم طولانی ننویسم! ولش کن.
تموم...!

